۲۲۵ - زندانی خواب دیدم تو زندان هستم گروهی از زندانیان در جایی شبیه گوشه یک سوله بزرگ مانند آنکه در کلاسی نشسته باشند . گوشه پایین سمت چپ دیوانه ای روی یک صندلی نشسته بود و مأمور بود کسی از آن گوشه فرار نکند . در بیرون زندان در پشت همان گوشه نیسانی پارک بود و من به همراه چند نفر داشتیم نقشه فرار میکشیدیم . کسی داشت بیان میداد که چند میله رو به هم وصل میکنیم و داشتم تمرین میکردم تا تونستم از اون میله بالا برم برای فرار ... در داخل زندان صحبت از این بود اون دیوانه که حالش بد شد فرصت میشه برا
برچسب:
نویسنده: آریا رستمیان
۲۲۷ - خواب در خواب خواب دیدم در جایی شاید خانه خواب هستم در همان حال در جایی مثل یک فروشرسانیگاه بزرگ بودم یکی از بچه های تاسیسات که جوان لاغر و قد بلندی بود داشت بازنشسته میشد رفتم پیشش جلوش ایستادم براش دست تکان دادم ببینم منو میبینه گفت چرا دستاتو تکون میدی گفتم آخه من الان تو خونمون خواب بودم خواستم بدونم اگه تمثل شدم تو نمیتونی منو ببینی ولی برام معلوم شد الان واقعاً پیش توام . بازنشستگیشو بهش تبریک گفتم . خواب خیال نیست مرزی است بین حقیقت و واقعیت. اگه روزگاری فیلمبرداری از خواب میسر
برچسب:
نویسنده: آریا رستمیان
۲۲۸ - کرکس در روز جاری صبح خواب دیدم تو کوچه ای شلوغ هستم از میان کوچه یک جوی رد شده بود و پلی همسطح کوچه روی اون بود در عرض کوچه . همراهم به من با ترس اشاره کرد که انگار زیر پل یک مار دیده . زیر پل نهایتا گربه میتونست رد شه . من دقت کردم جلو رفتم و دیدم سر یک کرکس است هرچی جلوتر میرفتم بیشتر نگارهها برام روشنتر میشد . کرکس داشت چیزی میخورد . جنازه یک انسان بود و کرکس داشت تکه تکه از سرش میکند و میخورد . تو خواب هی نگاه میکردم و چندشم میشد و سعی کردم تا تونستم بیدار شم !
برچسب:
نویسنده: آریا رستمیان
۲۲۹ - تصادف خیابان ولیعصر خواب : ساعتی پیش باند جنوب به شمال خیابان ولیعصر حد فاصل پل همت به میدان ونک شاهد تصادف چهار یا پنج ماشین بودم . آنقدر تصادف شدید بود که انگار سرعت همشون بالای صد بوده . یکیشون عمودی شده بود دو نفرم توش بودن که انگار نجات پیدا کردن . اون چند تای دیگه هم حسابی کتابی شده بودن عین مستطیل . منم تو آخرین ماشینی بودم که تصادف کرد. اومدم پایین حالا هر چی ۱۱۰ رو میگیرم نمیشه . کمی بالاتر مشغول صحبت با یه افسر نیروی هوایی شدم . تیپش مال پنجاه سال پیش بود . سیبیل و شلوار گشاد
برچسب:
نویسنده: آریا رستمیان
۲۳۰ - میمون سبز و احمدی نژاد خواب : قشنگ ترین و خاص ترین قسمت دیشب مربوط میشه به یه میمون سبز و قشنگ که بسیار زلال هم بود تئوری من میگه خواب هرچی رنگی تر و زلالتر باشه میخواد یه مفهوم خاص رو برسونه وگرنه اکثر خوابها که خاکستری هستند . اومده بود به شاخه های پایینی جاییکه من دستم بهش برسه جوری دست به سر و بدن همدیگه میزدیم با تعجب انگار هم خوشحال بودیم که با هم ارتباط برقرار کرده بودیم و هم متعجب . در قسمت دیگه احمدی نژاد رو دیدم بهش گفتم تو با همه مشکل داری غیر از رئیس جمهور که نه به اونم ان
برچسب:
نویسنده: آریا رستمیان

خواب : تو یه جنگل پر درخت با خانواده نشسته بودیم مثلاً دور سفره ... جنگل عجیبی بود خیلی حیوان داشت طوریکه ما متعجب بودیم . من از دور یه جوجه تیغی دیدم به بقیه نشونش دادم . خواهرم یه بچه کوچک داشت که چهاردست وپاراه میرفت داشت از ما دور میشد جوجه تیغی هم داشت نزدیکش میشد و هی بزرگتر وسیاهتر میشد شبیه به راسو گورکن یا ولورین ... خواهرم پا شد تا بره بچه رو بگیره ...
برچسب:
نویسنده: آریا رستمیان
۲۳۲ - آتش و گوسفند خواب : تو خونه زمان بچگی آتشی داشتیم منبع آتش همون توالت تو خونه بود ظاهراً جعبه برق تو توالت آتش گرفته بود داشتند تکه های آتش گرفته رو خارج میکردند به حسین گفتم به ۱۲۵ زنگ بزن یه جوری داشتم فضا رو مدیریت میگردم ! در صحنه ای دیگر همسایه ای داشتیم که چند تا گوسفند با خودش آورده بود اتاقهامون کنار هم بودند و خونه ما و همسایه با دیوار جدا نشده بود گوسفندها تلاش میکردند وارد اتاق مابشند و من به سختی جلوشونو میگرفتم نقشه خونه ها مثل خونه های چهل سال پیش حاشیه شهر بود !
برچسب:
نویسنده: آریا رستمیان
یه فامیل داشتیم تاجر عسل بود حدودا صد سال عمر کرد و دست کم فکر میکنم هفتاد سالش تو کار عسل بود چند ماه پیش فوت شد پدرش هم صد و شش سال عمر کرد هر دو شون آدمای باخدا و خوبی بودند دیشب پسر رو در خواب دیدم جایی کار میکردیم و مثل این بود که اونم اونجا کار میکرد سفارشی مدیر بود و کارشم خوب نبود و به زور باید تحملش میکردیم ! یه فامیل دیگه هم داشتیم امام جماعت مسجد بود اونم چند ماه پیش به رحمت خدا رفت هنوز گاهی براش قرآن میخونم چندشب پیش خواب دیدم در خانه ای هستیم که حیاطش حدودا دوپله از سطح کوچه پایی
برچسب:
نویسنده: آریا رستمیان
۲۳۴ - جنگ عقابها حدودا سیزده اسفند ۱۴۰۴ بود خوابی دیدم اینقدر برام جالب بود سعی کردم حفظش کنم وقتی بلاگفا وصل شد اینجا بنویسم . تو یک فضایی بودیم مثل یک اتاق به ابعاد حدود ده در بیست متر و با ارتفاع حدود پنج متر تا سقف تقریبا یک چهارم یک سوله . دو تا عقاب داشتند به طرز وحشتناکی با هم میجنگیدن . من یک کاسکو برای مدت تقریبا پنج سال داشتم . به نظر میومد یکی از عقابها کاسکوی من بود که به عقاب تبدیل شده بود . ظاهراً یکی از عقابها اون یکیو با زنجیر بست . بد جوری بال و پرش ریخته بود . یکی از عقابها
برچسب:
نویسنده: آریا رستمیان